صفحه 1 : ایران و جهان
صفحه 2 : خبر همدان
صفحه 3 : خبر همدان
صفحه 4 : شهرستان
صفحه 5 : فرهنگی
صفحه 6 : همه دانا
صفحه 7 : ایران و جهان
صفحه 8 : اندیشه
۳
شهریور
۱۴۰۵
شماره
۶۲۴۲
عناوین صفحه
شهریور 1320 را در تاریخ معاصر ایران معمولاً با ورود ارتشهای شوروی و بریتانیا، اشغال کشور و پایان سلطنت رضاشاه به یاد میآوریم. در سوم شهریورماه 1320 نیروهای متفقین وارد ایران شدند و در 25 شهریور رضاشاه از سلطنت کنار گذاشته و به جزیره موریس تبعید شد. اما اگر این واقعه را از منظر تاریخ اجتماعی و بهویژه تاریخ زنان بنگریم، معنای آن بسیار پیچیدهتر میشود.
شاید هیچ حوزهای به اندازه مسأله زنان، حقیقت نگاه استعمارگر غربی به ایران را آشکار نکند. رضاشاه در ظاهر آموزش زنان و حضور آنان در عرصه عمومی را گسترش داد، اما در واقع در همان عرصهای که مدعی آزادی زن بود، ابتداییترین حق او، یعنی حق زندگی بر مبنای هویت ملی و دینیاش را از او سلب کرد. کشف حجاب در 17 دی 1314 نه حاصل انتخاب اجتماعی زنان، بلکه فرمان حکومت بود.
به نام آزادی؛ تناقض آشکار مدرنیزاسیون رضاشاهی
از این منظر، مسأله کشف حجاب فقط مسأله چادر و روسری نبود؛ مسأله نسبت حکومت با فرهنگ و هویت ایرانی ـ اسلامی بود. زنی که حجاب را بخشی از ایمان، هویت و حریم شخصی خود میدانست، ناگهان با مأمور حکومتی مواجه میشد که چادر را به زور از سر او میکشید. به نام آزادی، اختیار از او گرفته شد و به نام پیشرفت، هویت او مخدوش شد.
تناقض در اینجا بود که حکومت همزمان با سرکوب عموم زنان جامعه، شکل دیگری از حضور آنان را تشویق میکرد. زن مطلوب حکومت ظاهراً میتوانست در مدرسه تحصیل کند، در مراسم رسمی حاضر شود و وارد فضای عمومیشود، اما تشکل مستقل، فعالیت سیاسی مستقل و عاملیت فکری مستقل موضوع دیگری بود. بسیاری از انجمنهای زنان که پیش از استقرار دیکتاتوری شکل گرفته بودند، در دهه 1310 محدود یا تعطیل شدند و فعالیت زنان در قالب نهادهای تحت نظارت حکومت سامان گرفت. «کانون بانوان» نمونهای از همین رویکرد بود.
در واقع، کنشگری اجتماعی زنان در حکومت پهلوی متکی بر دانش، تخصص و عاملیت زنانه نبود؛ میخواست از زنان ویترینی بسازد که جامعه ایرانی را با ظاهری غربی و متجدد نمایش دهد. بنابراین مشکل حکومت رضاشاه با زن ایرانی صرفاً حجاب نبود؛ مسأله اصلی استقلال و عاملیت او بود. حکومت میخواست زن را از اندرونی به جامعه بیاورد، اما شکل و حدود این حضور را خودش تعیین میکرد.
در همین نقطه، نقش آموزش و بهویژه مدارس میسیونری اهمیت پیدا میکند. این مدارس را نمیتوان صرفاً مراکز آموزشی بیطرف دانست. آموزش دختران برای میسیونرهای غربی تنها انتقال سواد و علوم جدید نبود؛ مدرسه، محل شکل دادن به ذهن و تغییر نگرش نسلی بود که قرار بود مادران و تربیتکنندگان نسل آینده ایران باشند. اگر میخواستند جامعهای را در درازمدت تغییر دهند، طبیعی بود که از آموزش دختران آغاز کنند؛ زیرا دختر امروز، مادر و تربیتکننده فردای جامعه است.
از همین رو، آنچه در مدرسه به دختر ایرانی آموخته میشد، فقط زبان خارجی یا علوم جدید نبود؛ تصویری تازه از انسان، خانواده، زن، پیشرفت، دین و جامعه نیز به او عرضه میشد. بخشی از دخترانی که در سالهای پایانی قاجار در این محیطها تربیت شدند، بعدها در شمار زنان تحصیلکرده و فعال اجتماعی قرار گرفتند و برخی از آنان در جریان سیاستهای فرهنگی دوره پهلوی، زمینه اجتماعی و فکری پذیرش تغییرات بعدی را فراهم کردند. اینجا باید میان آموزش و تربیت تفاوت گذاشت: مسأله فقط باسواد کردن زن نبود؛ مسأله، ساختن نسل جدیدی از زنان با نگرشی متفاوت به هویت ایرانی و اسلامی بود.
از این منظر، کشف حجاب را نمیتوان حادثهای منفصل از تحولات فکری و آموزشی پیش از آن دانست. پیش از آنکه حکومت بتواند چادر را به زور از سر زنان بردارد، باید تصویری ساخته میشد که در آن حجاب نشانه عقبماندگی و بیحجابی نشانه پیشرفت معرفی شود. بخشی از این تغییر نگرش در مدارس و نهادهای آموزشی جدید شکل گرفت و حکومت رضاشاه سپس آن را با قدرت سیاسی و ابزار اجبار به سیاست رسمی تبدیل کرد.
استعمار فرهنگی با زور مستقیم پایدار نمیماند
با این حال، تجربه دوران رضاخانی نشان داد که استعمار فرهنگی با زور مستقیم پایدار نمیماند. پیکره هویتی ملت ایران محکمتر از آن بود که چوب استبداد و قوای استعمار بتواند آن را از حافظه تاریخی مردم پاک کند. مقاومت گسترده اجتماعی در برابر کشف حجاب و پیامدهای آن، برای قدرتهای خارجی و حکومت وابسته به آنان یک درس مهم داشت: برای تغییر یک تمدن، کافی نیست قوانین را عوض کنید؛ باید نسلهای آینده را تغییر دهید.
شهریور 1320 در همین نقطه اهمیت پیدا میکند. با خروج رضاشاه، یکی از خشنترین ابزارهای مهندسی فرهنگی کنار رفت. زنان دوباره توانستند حجاب داشته باشند و فشار مستقیم مأموران حکومت برای کشف حجاب متوقف شد. اما این به معنای پایان پروژه تغییر فرهنگی ایران نبود؛ روش تغییر کرد.
محمدرضاشاه در شرایطی بر تخت نشست که ایران در اشغال بیگانگان بود و چند سال بعد، پس از 28 مرداد 1332، پیوند حکومت او با آمریکا و بریتانیا بهمراتب عمیقتر شد. از منظر این روایت، محمدرضاشاه را نمیتوان صرفاً پادشاهی مستقل دانست؛ او در بخش مهمی از دوران سلطنتش، در پوشش مُهره شاه، پیادهنظام اجرای سیاستهای قدرتهای استعماری در ایران بود.
اما این بار قرار نبود همان اشتباه رضاشاه تکرار شود. جامعهای که با اجبار پلیس تغییر نکرده بود، باید با ابزارهای نرمتر تغییر میکرد: دانشگاه، مدرسه، رسانه، سینما، مجلات، تبلیغات، پزشکی، مددکاری اجتماعی و سیاستگذاری فرهنگی.
زن بار دیگر در مرکز این پروژه قرار گرفت؛ اما این بار به عنوان نماد «زن مدرن». زن مطلوب حکومت باید تحصیلکرده، بیحجاب، مدرن و حاضر در فضای عمومی میبود. در ظاهر، این تحول با شعار آزادی و پیشرفت همراه بود؛ اما در عمل، شکل دیگری از سلطه بر زن نیز پدیدار شد. بدن و جذابیت جنسی زن به تدریج در تبلیغات، سینما، مجلات و فرهنگ مصرفی به ابزار نمایش تجدد تبدیل شد. زنی که پیشتر قرار بود از چادر «رها» شود، اکنون به ویترین فرهنگی مدرنیزاسیون وابسته تبدیل شد.
از سوی دیگر، زن به عنوان موجودی صاحب اندیشه همچنان مطلوب نبود. حکومت میتوانست از زن تحصیلکرده، کارمند، بازیگر یا چهره اجتماعی برای نمایش «ایران مدرن» استفاده کند؛ اما زنانی که میخواستند بر اساس رهگفتهای هویت ایرانی اسلامی فعالیت کنند، درباره سیاست و فرهنگ سخن بگویند و خود درباره آینده جامعه تصمیم بگیرند، همچنان با محدودیت مواجه بودند.
این همان تفاوت میان حضور زن و عاملیت زن است. ممکن است زنی در خیابان، دانشگاه و اداره حضور داشته باشد، اما اگر تعریف بر اساس جاذبههای جنسی او باشد، نمیتوان آن را انسانی و مبتنی بر آزادی دانست.
اما در کنار این مهندسی فرهنگی، شهریور 1320 به خودی خود یک فاجعهای انسانی نیز بود. ایران با اشغال متفقین به مسیر تدارکاتی جنگ تبدیل شد. منابع کشور، راهآهن و شبکه حملونقل در خدمت ارتشهای بیگانه قرار گرفت و پیامد آن برای مردم ایران تورم، کمبود مواد غذایی، سوءتغذیه، فقر و بیماری بود.
قحطی برای زن ایرانی فقط گرسنگی نبود
در سالهای 1321 و 1322 تیفوس به یکی از بحرانهای بزرگ کشور تبدیل شد و بیماریهایی مانند وبا و مالاریا نیز قربانیان فراوان گرفتند. زنان و کودکان، به دلیل جایگاهشان در ساختار خانواده، از آسیبپذیرترین قربانیان این وضعیت بودند. قحطی برای زن ایرانی فقط گرسنگی نبود؛ یعنی ناتوانی در تأمین غذای فرزند، از دست دادن اعضای خانواده، بیماری، بیسرپناهی و فروپاشی امنیت اجتماعی.
همزمان، از 1321 هزاران پناهنده لهستانی وارد ایران شدند. میان آنان زنان و کودکان بسیاری بودند که پس از سالها اسارت، گرسنگی و بیماری به ایران رسیده بودند. ایران برای بسیاری از آنان سرزمین نجات بود؛ اما حضور گسترده نیروهای خارجی و پناهندگان، فضای اجتماعی شهرهای بزرگ، بهخصوص تهران، را نیز دگرگون کرد. بارها، کابارهها و مراکز تفریحی گسترش یافتند و زنان لهستانی اولین بازار خدمات جنسی را به راه انداختند تا نظامیان متفقین نیز نخستین مشتریان آنها بودند و این یعنی اشغال ایران زمینه ساز گشایش تجارتی شد که علاوه بر رواج و کسب و کار حرام، جسم و جان زنان ایرانی را مورد هدف قرار داده بود.
بنابراین اشغال ایران را نباید فقط با نقشههای نظامی و قراردادهای سیاسی توضیح داد. اشغال، به خانه و خانواده ایرانی نیز وارد شد. گرسنگی، بیماری، ناامنی و حضور گسترده بیگانگان، جامعهای را تحت فشار قرار داد که هنوز زخمهای استبداد رضاشاهی را بر تن داشت. شهریور 1320 در نتیجه، نقطه برخورد چند جریان تاریخی بود: استبداد داخلی، استعمار خارجی، مدرنیزاسیون اجباری، مهندسی فرهنگی و مقاومت جامعه ایرانی.
و زن ایرانی در قلب این کشمکش قرار داشت.
یک بار حکومت رضاشاه به نام آزادی، حجاب را از او گرفت؛ بار دیگر اشغال خارجی امنیت و معیشت خانوادهاش را تهدید کرد؛ و در دهههای بعد، سیاست فرهنگی پهلوی دوم کوشید با ابزارهای نرمتر، تعریف تازهای از زن، خانواده و زندگی اجتماعی به او تحمیل کند.