صفحه 1 : اندیشه
صفحه 2 : خبر همدان
صفحه 3 : اندیشه
صفحه 4 : ورزش
صفحه 5 : اندیشه
صفحه 6 : شهروند کوچولو
صفحه 7 : ایران و جهان
صفحه 8 : فرهنگی
۲۴
آذر
۱۴۰۴
شماره
۶۰۵۹
عناوین صفحه
هگمتانه، گروه رفیق شهیدم: گاهی روایت یک شهید نه از زبان تاریخ، که از دلِ داغِ همرزمِ مانده بر خاک برمیخیزد؛ همرزمی که هنوز بوی خاک جبهه را در جانش دارد و با هر یاد، صدای علیرضا را میان سنگرها میشنود. سالها گذشته اما خاطره «شهید علیرضا برچلویی» هنوز زنده است؛ نه فقط در صفحات تاریخ دفاع مقدس، بلکه در دلِ آنان که کنارش جنگیدند، خندیدند، و لحظهی پروازش را دیدند.
او از آن نسل بود که رفت تا ما بمانیم، و من از همان نسل که ماندم تا روایتش را زنده نگه دارم؛ جاماندهای از قافله عشق، که هر خاطره از علیرضا مرهم و زخم است با هم؛ مرهمی برای یاد، و زخمی برای دلِ جا مانده.
جعفر منصوری، همرزم شهید علیرضا برچلویی در گفتوگو با خبرنگار هگمتانه اینگونه روایت کرد.
***محبوب همه اهل محله
بسم الله الرحمن الرحیم. به نام خدا که رحمتش بی پایان و مهربانیش همیشگی است. در اینجا خاطرهای از شهید والا مقام علیرضا (برچلویی) برای خوانندگان خواهم گفت و امیدوارم به دل مخاطبان بنشیند.
این شهید عزیز از نظر اخلاقی واقعاً نمونه بود، اهل محله همه از کوچک و بزرگ ایشان را دوست داشتند، خیلی بامحبت، باادب باحیا، باوفا و متدین و خلاصه خیلی عزیز بود.
منصوری ادامه داد: علیرضا دوچرخه سوار حرفهای بود. چندین بار مسافت بین صالحآباد و قروه سنندج را رفت و برگشت، رکاب زده بود. پینگ پنگ هم عالی بازی میکرد.
اعزام رفقا به جبهه
ما همکلاس، بچه محله و دوست هم بودیم. خردادماه 1365 که اتفاقا" مصادف بود با ماه مبارک رمضان و لیالی قدر، بعد از امتحانات به جبهه رفتیم، البته ما 9 نفر از صالحآباد( شهیدان علیرضا برچلویی،حمید رضا نجفی و وجیه الله یوسفی ) مرحوم اسماعیل گوهری و حاجی میرضا محمد جعفری و آقایان مهدی ذولفقاری، اسماعیل زارعی، یدالله بختیاری و حقیر. با داوطلبان دیگر از استان تقریبا" 4 یا 5 اتوبوس به جبهه جنوب کشور، پادگان شهید مدنی، گردان155 به فرماندهی شهید ستار ابراهیمی، جانشین گردان شهید رنجبر صولتی ( بچه بهار) اعزام شدیم.
وی ادامه داد: تقریباً یک هفته پادگان بودیم بعد رفتیم جزیره مجنون. اتفاقات جزیره و چگونگی شهادت این سه شهید بماند برای فرصتی بعد، برمیگردیم به پادگان و میدان تیر و آن خاطره!
این همرزم شهید ضمن بیان خاطرهای گفت: آن روز نوبت آرپیجیزنها بود. شهید برجلالی آرپیجیزن بود و من کمک اول و سایر بچهها به همین ترتیب کمک اول، دوم، تک تیر انداز و.... هدف یک لاستیک ماشین بالای خاکریز بود. بچهها به نوبت میرفتند، شلیک میکردند. اکثراً یا هوایی میزدند، تا نوبت به ما رسید. تعدادی هم به فاصله 2 یا 3 متری هدف به خاکریز زدند. شهید برجلالی رفت جلو، آرپیجی را مسلح کرد رو به هدف، آفتاب غروب کرده بود و باد ملایمی در حال وزیدن بود. همه نگاهها به او بود و زمانی که شلیک کرد، موشک رفت و دقیق خورد به هدف( لاستیک ). بچهها شروع کردن به تکبیر گفتن، الله اکبر، الله اکبر و تشویق، آن لحظه هیچ وقت یادم نمیرود واقعاً احساس غرور، شادی و افتخار به همه دست داد. ولی متأسفانه این خوشحالی زیاد دوام نیاورد و فردای آن روز قبل از اینکه برویم جزیره مجنون، ما را از هم جدا کردند و3 نفر3 نفر در سه دسته جداگانه قرار دادند، البته در یک گروهان هر چه اصرار کردیم با هم دریک دسته باشیم، اما نشد.
وی افزود: خلاصه دیدند ما زیاد اصرار میکنیم و ول کن قضیه نیستیم، شهید رنجبر صولتی با آن متانت و ادبی که داشت ما را جمع کرد و گفت: ما شما را عمداً جدا کردیم بخاطر اینکه منطقهای که قرار است شما بروید خطرناک است و صلاح نیست شما با هم باشید. خلاصه ما راضی شدیم، این سه شهید در یک دسته قرار گرفتند، فرمانده دستهشان شهید جعفری از کبودراهنگ بود که همگی به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
منصوری گفت: خلاصه طبق آیه «ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه.... این شهیدان جدا شدند، انتخاب شدند و با روی سفید به دیدار معشوق رفتند.» و حالا ما ماندهایم با کولهباری از معصیت اما همچنان امیدوار به رحمت الهی هستیم.
شادی روحشان صلوات.