صفحه 1 : فرهنگی
صفحه 2 : خبر همدان
صفحه 3 : شهرستان
صفحه 4 : خبر همدان
صفحه 5 : ایران و جهان
صفحه 6 : ورزش
صفحه 7 : اندیشه
صفحه 8 : فرهنگی
۱۹
آذر
۱۴۰۴
شماره
۶۰۵۵
عناوین صفحه
هگمتانه، گروه فضایی: شهابک هنوز داشت برگ سرخ و زرد درخت چنار را بررسی میکرد. دلش میخواست بداند چه چیزی باعث میشود برگ یک چنین تغییر رنگ جالبی بدهد.
حسنا و ایلیا با لبخند به او نگاه میکردند. این برگهای پاییزی برای آنها خیلی معمولی بود اما انگار دوستان فضاییشان را حسابی متحیر کرده بود.
آذرک گفت: به نظرم واقعا شما حق دارید که با این برگها جشن برگزار میکنید. انگار وقتی پاییز میشود همه جا را آذین بستهاند، شهرتان خیلی زیبا میشود.
حسنا گفت: بله جشنی که چند روز پیش در بوستان مردم برگزار شد واقعاً دوست داشتنی بود، به همه خیلی خوش گذشت... مامان بزرگ میگفت: انگار همه همدان اینجا جمع شدهاند! مردم خیلی استقبال کردند.
شهابک سرش را از روی برگ بلند کرد و گفت: واقعاً این درختها هدیههای بزرگی از سوی خدای مهربان برای شما هستند. هر فصل یک فضای جدید برای شهر شما ایجاد میکنند. به نظرم پاییز اوج این زیبایی را نشان میدهد.
آذرک گفت: توی جشن برگریزان هگمتانه واقعاً به ما خوش گذشت... هر گوشهای که میرفتی یک برنامه جالب تدارک دیده شده بود... بازی، مسابقه، سرگرمی و... خیلی عالی بود.
ایلیا گفت: من تا به حال ندید بودم پدربزرگ اینقدر شاد باشد. انگار هم سن و سال ما شده بود!
آذرک گفت: به من در جشن شهردخت هم خیلی خوش گذشت. آن روز هم کلی برنامههای شاد و متنوع برگزار شد. چقدر خندیدیم و از موسیقی و اجراهای گروههای دختران نینجا لذت بردیم.
حسنا گفت: بله شهر ما از این برنامههای خیلی خوب برگزار میکند و همین موضوع باعث شده مردم از دور هم جمع شدن و لذت بردن از لحظاتِ کنار هم بودن بهرهمند شوند.
شهابک گفت: من میخواهم با برگهای پاییزی شهر شما یک تابلوی بزرگ درست کنم و نام همدان را با این برگها بنویسم و آن را به شهردار شما هدیه بدهم. به نظرم با این کار ما میتوانیم به شهردارتان بگوییم که قدر تلاشهایشان را برای شاد بودن همدان میدانیم.
ایلیا گفت: چه ایده جالبی میتوانیم با جمع کردن برگها از توی بوستان مردم این کار را شروع کنیم و این طور بود که گروه فضایی مأموریت تازهاش را با نوید یک هدیه پاییزی آغاز کرد.