صفحه 1 : فرهنگی صفحه 2 : خبر همدان صفحه 3 : شهرستان صفحه 4 : خبر همدان صفحه 5 : ایران و جهان صفحه 6 : ورزش صفحه 7 : پزشکی و سلامت صفحه 8 : فرهنگی

۲۶
خرداد
۱۴۰۳

شماره
۵۶۳۸

امروز: ۲۷ (خرداد) ۱۴۰۳ ◀ ◀ Sunday 2024 (Jun) 16

عناوین صفحه

  از وقتی یادم می آید با باد زاویه داشتم. این عنصرنالطیف و آشوبگر که هر بار سر و شکلت را مطابق سلیقه خودش تغییر می داد، سرجهازی شهر من بود. و من فلسفه تولدم در شهری که سرعت بادهایش به محرک توربین های منجیل طعنه می زد را نمی فهمیدم. باد در همدان خاکی گلویم را خش می انداخت و سوی چشمم را می گرفت. صدایش مث عربده گودزیلای فیلم مایکل دووگرتی ترسناک بود و وزوزش توی کانال های خانه از صدای وزوز مگس حین چرت بعدازظهر در یک روز تعطیل کلافه کننده تر بود.
  حالاهم هواشناسی پشتمان را لرزانده بود. به گفته اش یکشنبه تا سه شنبه باد و گرد و غبار همدان را ورز می داد و از همه نا مبارک تر این بود که محفل دوم ما را که قرار بود سه شنبه شب برگزار کنیم، تهدید می کرد.
  محفل دوم را از ۲ ماه جلوتر برنامه ریزی کرده بودیم که درصد خطایش به صفر برسد و حالا خیلی زور داشت به خاطر چهارتا فوت غیرکوزه گری ، کاسه کوزه مان بهم بریزد. کاری هم از کسی ساخته نبود ، نهایت توانمان بعد از توسل ، محکم بستن چفت و بست های بنرها و اسپیس ها بود.
  مهمان‌های عزیزی هم داشتیم. آقای شفیعی با خانواده مهمان همدان بودند و آقای طهماسبی و خانم نانی زاد برای ساعاتی چشممان را به قدم هایشان متبرک می کردند. استاد میری جایش در میان مهمان ها محفوظ بود. به علاوه قرار بود از شعرا و مادحین استان هم چند نفری را دعوت کنیم. آقای یحیوی از زادگاه عبید زاکانی می‌آمد و در کنار آقای روحی تیک حضورش را می‌زد.
  “حوزه” درروز مراسم حوزه نبود ! وعجیب تر از هر زمان دیگری به نظر می رسید. فرش ها جمع شده بود و به جایش زمین را با جعبه های مزین به آب معدنی رنگی فرش کرده بودند. خانم زندی مسئول برنامه بین اتاق ها پرواز می کرد و کارها را پیگیری میکرد. آقای الوندی درهمه بخش ها تکثیر شده بود و آقای زرین کمر از لو رفتن مهارت طی الارضی اش ابایی نداشت.  من هم آن وسط مثل کودکی که برای اولین بار برده باشندش دیزنی لند، با دهان باز به در و دیوار و آدم ها نگاه می کردم و هر از چندگاهی عکسی شکار می کردم. در یک کلام اتاق های حوزه ، فرهنگ مصور واژه “تکاپو” بود. شور و هیجانی که همه آدم های این ساختمان رنگین برای یک شعرخوانی ۲ ساعته داشتند برایم قابل هضم نبود. داشتم جدی جدی باور می کردم که کار برای اهل بیت جذبه ی دیگری دارد.
  زمان مراسم را برای بعد از مغرب تنظیم کرده بودند که فضا خانوادگی باشد. که آن کارمند زحمتکش کمر تا شده برسد خانه کمری زمین بزند و با هشیاری تمام، بیت بیت اشعار مراسم را سر بکشد. مکانش هم بدون رای مخالف، مقبره شهدای گمنام بوستان مردم انتخاب شده بود. یک مکان مردمی ، مذهبی و عریض با پتانسیل بالای جذب مخاطب.
  محفل دوم قرار بود پازل بزرگ‌تر و پر جزئیات تری از محفل اول باشد. همه ی هنرهای حوزه هم توی کار بودند. حتی فکر نمایش را هم کرده بودند. آن هم چه نمایشی ...
  پایگاه شهید یوسفی و شهرداری همدان یک سر کار را گرفته بودند. بعد از تجربه موفق محفل اول ، حالا برای محفل دوم لوگوی جذابی هم پخته شده بود. ((محفل ارادت هنری )) حروف اول کلماتش را گذاشته بود وسط و اسم سلسله جلسات ما شده بود راوی ماه.
  همه چیز برای برگزاری یک برنامه بی‌نقص مهیا بود که نیمه بعد ازظهر سه شنبه، باد به پنجره های حوزه چنگ انداخت. از روی عادت و دشمنی دیرینه ام با این عنصر ، اخم در هم کشیدم و نگران به قیافه ی بچه ها نگاه کردم تا حس انزجار متقابل را از وجنات سایرین هم دریافت کنم. اما یک جای کار می لنگید. لبه ی روسری و گوشه پیراهن هیچ کس درآن ساختمان نمی لرزید. عجیب بود ؛ انگار پشت کسی نلرزیده بود. نگاه آدم های آنجا مطمئن تر از آن بود که به هوهوی بادی بلرزد.
  کم کم همه راه افتادیم سمت مقبره شهدای پارک مردم. جایی که قرار بود خیمه های مراسم برپا شود.
  وقتی که من رسیدم بچه های پایگاه شهید یوسفی داشتند برای انداختن زیرانداز ها با باد پنجه میزدند. مسئول روابط عمومی و مدیر باشگاه تصویری هم اسپیس ها را به هر ستونی که می توانستند گره می زدند. این مراسم اجازه نداشت که خراب شود.
  از ساعت ۵ بعدازظهر تا الله اکبر اذان را به پلک زدنی گذراندیم. مردم که ایستادند به نماز، کشتی هیات هنری مان به آب افتاد. در حالی که غروب خورشید سایه آرامش را روی سر همه مان انداخته بود، هوا داشت به بهترین بخش برنامه‌مان تبدیل می‌شد.
  دم عمیق قاری که بازدم شد دیگر کسی استرس نداشت چون؛ باد در بادبان محفل دوم راوی ماه افتاده بود.



ارسال ديدگاه

نام:
پست الکترونیکی:
کد امنیتی:
ديدگاه: