صفحه 7      شماره  3890      پنجشنبه 28 دی 1396


موسي و چوپان
هگمتانه، گروه فرهنگ و ادب: حضرت موسي در راهي چوپاني را ديد که با خدا سخن مي‌گفت. چوپان مي‌گفت:‌اي خداي بزرگ تو کجا هستي, تا نوکرِ تو شوم, کفش‌هايت را تميز کنم, سرت را شانه کنم, لباس‌هايت را بشويم پشه‌هايت را بکشم. شير برايت بياورم. دستت را ببوسم, پايت را نوازش کنم. رختخوابت را تميز و آماده کنم. بگو کجايي؟‌اي خُدا. همة بُزهاي من فداي تو باد.‌هاي و هوي من در کوه‌ها به ياد توست. چوپان فرياد مي‌زد و خدا را جستجو مي‌کرد.
موسي پيش او رفت و با خشم گفت:‌اي مرد احمق, اين چگونه سخن گفتن است؟ با چه کسي مي‌گويي؟ موسي گفت:‌اي بيچاره, تو دين خود را از دست دادي, بي‌دين شدي. بي‌ادب شدي.‌اي چه حرفهاي بيهوده و غلط است که مي‌گويي؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت کن تا خفه شوي, شايد خُدا تو را ببخشد. حرف‌هاي زشت تو جهان را آلوده کرد, تو دين و ايمان را پاره پاره کردي. اگر خاموش نشوي, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت,
چوپان از ترس, گريه کرد. گفت‌اي موسي تو دهان مرا دوختي, من پشيمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره کرد. فرياد کشيد و به بيابان فرار کرد.
خداوند به موسي فرمود:‌اي پيامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور کردي؟ ما ترا براي وصل کردن فرستاديم نه براي بريدن و جدا کردن. ما به هر کسي يک اخلاق و روش جداگانه داده‌ايم. به هر کسي زبان و واژه‌هايي داده‌ايم. هر کس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن مي‌گويد. هنديان زبان خاص خود دارند و ايرانيان زبان خاص خود و اعراب زباني ديگر. پادشاه زباني دارد و گدا و چوپان هر کدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روش‌ها و صورت‌ها کاري نداريم کارِ ما با دل و درون است.‌اي موسي, آداب داني و صورت‌گري جداست و عاشقي و سوختگي جدا. ما با عشقان کار داريم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دين عشق لفظ و صورت مي‌سوزد و معنا مي‌ماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نمي‌خواهيم ما سوز دل و پاکي مي‌خواهيم. موسي چون اين سخن‌ها را شنيد به بيابان رفت و دنبال چوپان دويد. ردپاي او را دنبال کرد. رد پاي ديگران فرق دارد. موسي چوپان را يافت او را گرفت و گفت: مژده مژده که خداوند فرمود:
هيچ ترتيبي و آدابي مجو هر چه مي‌خواهد دل تنگت, بگو
برگرفته از مثنوي معنوي مولوي