صفحه 8      شماره  3858      سه شنبه 21 آذر 1396


هگمتانه، گروه فرهنگي - اعظم مهري: استاد حبيب‌ا... چايچيان متولد سال 1302 شمسي در شهر تبريز است. وي متخلص به «حسان» و از شاعران پيشکسوت آييني است. او طي سال‌هاي اخير به دليل بيماري و وخامت حال در منزل بستري بود. حسان از جمله تأثيرگذارترين شاعران آييني معاصر بود که بارها از سوي رهبر معظم انقلاب اسلامي مورد تحسين قرار گرفت. وي در نهم آذر امسال در تهران ديده از جهان فروبست. رهبر معظم انقلاب اسلامي در پيامي درگذشت اين شاعر قرآن و عترت را تسليت گفتند. 
دو شعر «امشب شهادت‌نامه عشاق امضا مي‌شود» و «آمدم‌‌اي شاه پناهم بده» از سروده‌هاي مشهور وي است. حسان بيش از نيم قرن از عمر خود را صرف سرودن اشعاري در وصف اهل‌ بيت‌(ع) کرد که تاکنون از وي سه ديوان شعر با نام‌هاي «اي اشک‌ها بريزيد»، «خلوتگاه راز» و «زمزمه‌هاي قلب من» روانه بازار کتاب شده است.
*آتشي از جان شاعر
شعرهاي حسان مانند آتش است، همان آتشي که جان شاعرش را شعله‌ور کرده است. بيت‌هاي آتش گرفته او با تعبيرهاي خاص و منحصربه‌فرد تأثيرگذاري عجيبي دارد و بزمي شاعرانه را به تصوير مي‌کشد. عشق شيرين يار با شير مادر آميخته شده در جان اين بيت‌هاي ناب و بوته عشق، زر وجود هر واژه‌اش را خالص و ناب کرده است.
حسان با شعرش به دولت عالم‌گير دست يافته است و عشق، او را تا بدان جا رسانده که در کعبه يار و کربلاي عشق، احرام بسته است. 
بر لب آبم و از داغ لبت مي‌ميرم
هر دم از غصّه‌ جان‌سوز تو، آتش گيرم
مادرم داد به من درس وفا‌داري را
عشقِ شيرين تو آميخته شد با شيرم
بوته‌ عشق تو کرده است، مرا چون زر ناب
ديگر اين آتش غم‌ها ندهد تغييرم
اکبرت کشته شد و نوبتم آخر نرسيد
سينه‌ام تنگ شد از بس که بُوَد تأخيرم
تا که مأمور شدم، علقمه را فتح کنم
آيت قهر بيان شد ز لب شمشيرم
سايه‌ي پرچم تو کرد سرافراز، مرا
عشق تو کرد عطا، دولت عالم‌‌گيرم
کربلا، کعبه‌ي عشق است و من اندر احرام
شد در اين قبله‌ي عشّاق، دو تا تقصيرم
دست من خورد به آبي که نصيب تو نشد
چشم من داد از آن آب روان، تصويرم
بايد اين ديده و اين دست دهم قرباني
تا که تکميل شود، حجّ من و تقديرم
زين جهت دست به پاي تو فشاندم بر خاک
تا کنم ديده فدا، چشم به راه تيرم
وصل شد، حال قيامم ز عمودي به سجود
بي‌رکوع است، نماز من و اين تکبيرم
بدنم را به سوي خيمه‌ي اصغر نبريد
که خجالت‌زده ز‌آن تشنه‌لب بي‌شيرم
تا کند مدح ابو‌الفضل، امام سجّاد
نارسا هست، «حسان»! شعر من و تقريرم
*بر سر بالينت امشب...
او در شعرش به غايت آرزومندي مي‌رسد و هر دم جان را فدا مي‌کند تا يار به لحظه‌اي، گوشه چشمي، نگاهي و گذري دريابد او را. شعر حسان شوري بي‌پايان است به درگاهي تمام نشدني. و جاودانگي کلام شاعر از ارادت بي‌انتهاي اوست بر همين آستان.
دوست دارم، شمع باشم تا که خود تنها بسوزم
بر سر بالينت امشب، از غم فردا بسوزم
دوست دارم، هاله باشم تا ببوسم روي ماهت
يا شوم پروانه از شوق تو بي‌پروا بسوزم
دوست دارم، ماه باشم تا سحر بيدار باشم
تا چو مشعل بر سر راهت، در اين صحرا بسوزم
دوست دارم، سايه باشم تا در آغوشم بخوابي
چشم دوزم بر جمالت، ز‌آن رخ گيرا بسوزم
دوست دارم، لاله باشم بر سر راهت نشينم
تا نهي پا بر سرم وز شوق‌، سر‌تا‌ پا بسوزم
دوست دارم، خال باشم بر رخ مهر‌آفرينت
از لبت آتش بگيرم تا جهاني را بسوزم
دوست دارم، خار باشم، دامن وصلت بگيرم
تا ز مهر آتشينت،‌‌اي گل زهرا! بسوزم
دوست دارم، ژاله باشم، من به خاک پايت افتم
تا چو گل شاداب باشي و من از گرما بسوزم
دوست دارم، خادمت باشم، کنم درباني‌ات را
دل نهم در بوته‌ عشقت، شها! يک‌جا بسوزم
دوست دارم، اشک ريزم تا مگر از اشک چشمم
تو شوي سيراب و من خود، جاي آن لب‌ها بسوزم
دوست دارم، کام عطشان تو را سيراب سازم
گر چه خود از تشنه‌کامي، بر لب دريا بسوزم
دوست دارم، دستم افتد تا مگر دستم بگيري
لحظه‌اي پيشم نشيني تا سپند‌آسا بسوزم
دوست دارم، در دلم افزون شود مهرش، «حسانا»!
تا ز داغِ حسرتِ آن تشنه‌لب‌سقّا بسوزم
* فردا ز خون عاشقان، اين دشت دريا مي‌شود
دلدادگي‌هاي حسان به پريشاني قلب زهراست و چنان سوگي دارد کلامش که دل را تا عميق‌ترين لحظه‌هاي اندوه مي‌کشاند. روايت او از حماسه کربلا واقعا خواندني است و شعرهايي که در وصف اين ميدان عاشقي دارد، جان را تا افق‌هاي بي کران ايمان پرواز مي‌دهد.
کنار هم نشاندن امشب و فردا در عاشوراي کربلاييان، يکي از ديدگاه‌هاي خواندني اوست که تقابل زيبايي از شب آرامش و صبح طوفان زده شاهان خوبان را به تصوير مي‌کشد.
امشب شهادت‌نامه‌ عشّاق، امضا مي‌شود 
فردا ز خون عاشقان، اين دشت دريا مي‌شود
امشب کنار يک‌دگر، بنْشسته آل مصطفي
فردا پريشان جمعشان، چون قلب زهرا مي‌شود
امشب بُوَد برپا اگر، اين خيمه‌ي شاهنشهي 
فردا به دست دشمنان، برکنده از جا مي‌شود
امشب صداي خواندنِ قرآن به ‌گوش آيد ولي 
فردا صداي «الامان»، زين دشت بر پا مي‌شود
امشب کنار مادرش، لب‌تشنه اصغر خفته است 
فردا خدايا! بسترش، آغوش صحرا مي‌شود
امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده‌اند 
فردا به زير خارها، گم‌گشته پيدا مي‌شود
امشب رقيه حلقه‌ زرّين اگر دارد به‌ گوش
فردا دريغ! اين گوشوار، از گوش او وا مي‌شود
امشب به خيل تشنگان، عبّاس باشد پاسبان 
فردا کنار علقمه، بي‌‌دست، سقّا مي‌شود
امشب که قاسم زينتِ گلزار آل مصطفاست
فردا ز مرکب سرنگون، اين سرو رعنا مي‌شود
امشب بُوَد جاي علي، آغوش گرم مادرش
فردا چو گل‌ها پيکرش، پامال اعدا مي‌شود
امشب گرفته در ميان، اصحاب، شاهنشاه را 
فردا عزيز فاطمه، بي ‌يار و تنها مي‌شود
امشب به دست شاه دين، باشد سليماني نگين
فردا به دست ساربان، اين حلقه يغما مي‌شود
امشب سر سرّ خدا، بر دامن زينب بُوَد
فردا انيس خولي و دير نصاري مي‌شود
ترسم زمين و آسمان، زير و زبر گردد، «حسان»!
فردا اسارت‌نامه‌ زينب چو اجرا مي‌شود
* عجب نمود «حسان»! کربلا پذيرايي!
خواندن هربيت از اشعار استاد چايچيان دري است به سوي شوريدگي‌هاي بي امان. هر شعرش نوايي دارد و هر نوايش، دردي جانسوز. وقتي که او از هجران مي‌گو