|
هگمتانه، گروه شهروند هگمتانه: آقای عزیزم! ما فرزند تو هستیم. پدر از دست دادهایم، حالا ما هم فرزند شهید شدهایم؛ فرزندان شهید تو آقای عزیزم. در روزهایی که از سرگذراندیم شهرهای ایران همه در سوگی عظیم فرو رفتند، هر گوشه روایتی بود از یک همشهری، از یک درد و اندوه مشترک که قلب شهرهای ما را لرزاند. در ادامه یکی از این میلیونها روایت را می خوانید. توی آن ازدحام وسط خیابان آزادی، میان انبوه تشییعکنندگانی که جای سوزن انداختن نبود، پرچم ایران یکی از هموطنان از میلهاش جدا شده بود و توی هوا چرخید و آمد نشست روی زمین جلوی پاهایم. خم شدم از روی زمین برداشتم. صاحبش توی آن شلوغی معلوم نبود، انداختمش روی دوشم. گفتم پرچم هم رسید، انگار میبایست با پرچم ایران، عزیز دلم را بدرقه کنم. چند قدم آن طرفتر آقایی صدایم زد و گفت: خانم پرچم را درست روی شانههایت بنداز. برعکس انداختهای. طوری بنداز که قسمت سبز، بالا باشد و رنگ قرمز پایین. توی آن گرما و ازدحام سرسامآور، حوصله داشت که به این موضوع دقت کرده و تذکر داده بود. گفتم چه فرقی میکند؟ این همه پرچم سرخ انتقام با شعار «یا لثاراتالحسین» توی دست مردم است، انگار کن که این سر و ته انداختن پرچم ایران هم پرجلوهتر کردن رنگ سرخ انتقام از سمت ما باشد. قانع نشد و گفت، نه!... اصلاً نمیشود! نباید پرچم ایران را برعکس کرد. پرچم الان برعکس شده است! جملهاش مثل تیری به هدف خورد. به دلم نشست. صورتم دوباره خیس شد و اشکهایم سرازیر. ماشین حملِ پیکر آقای عزیزمان، کنارم بود، رو کردم به آقا و گفتم: میبینی! میبینی آقاجان! اینها امت تو هستند؛ همانها که تربیتشان کردی، قدم به قدم، روز به روز، سال به سال؛ 37 سال دستشان را گرفتی و صفر تا صد هر چیزی را توی گوششان خواندی. مشت کردن دست و کوبیدن در دهان دشمنانت؛ دشمنان ایران و اسلام و انسانیت را یادشان دادی. تعصب داشتن روی پرچم ایران را یادشان دادی. حسینی بودن و حسینی زندگی کردن را نه با حرف، که با سبک و روش زندگیات یادشان دادی. شب عاشورا آمدی با یک حرکت هنرمندانه و خلاقانه، تاریخ هزار و چهارصد سال پیش را به امروز، و کربلا را به ایران پیوند زدی و به مداح (محمود کریمی) گفتی از ایران بخوان... آقای من، عزیز دلم، غم فراقت اگرچه امروز مرا نکشت، فردا روزی که دلتنگیها روی هم تلنبار بشود، مرا خواهد کشت، اما غمم این نیست. میدانی که دلنگرانی بزرگم از روز سیاه 10 اسفند تا همین امروز چه بود؟! اینکه بروی و درسهایی که نزدیک 40 سال توی گوشمان خواندی و این آخریها به هر بهانه تکرار میکردی، یادمان برود. مسؤولان یادشان برود، مردم یادشان برود. قداست ایرانمان، قداست پرچممان، قداست عزتمان و قداست جهاد با کفر و مدارا با مظلوم را و حتی مردمداری را یادمان برود! اما امروز تعصب آن مرد روی پرچم عزیز و سهرنگ کشورمان از انبوه نگرانیام کم کرد. یادم آورد که تو هم همیشه روی این مردم، روی امتت حساب میکردی و تحسینشان. اتفاقا در سختترین شرایط بیش از هر کسی امیدت به همین مردم و حضور همیشه در صحنهشان بود. مثل آنها که بیش از هر کسی پشتشان به خودت گرم بود و تکیهگاهشان بودی. اصلا من چرا اینها را به شما میگویم آقای من؟! خودت امروز و در آخرین دیدار باشکوه مردمیات در پایتخت تماشایشان کردی. مثلا همین مردمداری و مدارا با یکدیگر در شرایط سخت را تو یادمان دادی. امروز دیدیم و خودت دیدی که زن و مرد و پیر و جوان توی این ازدحام نفسگیر میلیونی چطور هوای هم را داشتند و خبری از عصبی شدن و غُر زدن نبود. طیِ راه برای همه سخت و گاه غیرممکن بود، اما برای یکدیگر راه باز میکردند. وقتی عدهای در فشار میان زنجیره انسانی محافظ ماشینِ حمل پیکرهای مطهر و جمعیت کنار خیابان، از حالرفتن و زیر دست و پا لهشدن را جلوی چشم خود میدیدند، باز همین مردم هموطن بودند که برایشان راه باز کرده و مراقبشان بودند. امروز حتی همه خبرنگارهای حوادث از صفر بودن آمار فوتی، متعجب بودند، اما من در قلب جمعیت میلیونی دیدم که مردم خودشان پناه یکدیگر بودند. دیدم که به احترامت، حرمتها شکسته نشد، دیدم که در حضور تو درس پس میدهند. دیدم که حتی زنجیرهای انسانیِ محافظت؛ سربازها، بچههای سپاه و بچههای فاطمیون که ماشین پیکرهای مطهر را مثل گنج در آغوش کشیده و دورش حلقهوار، ایستاده و سد شده بودند که مردم نزدیک نشوند و اتفاق تلخی رقم نخورد، چطور با احترام از مردم گریان و ملتهب که مدام توی دست و پا بودند، خواهش میکردند که عقبتر بروند، بدون تندی و برخورد و داد و بیداد که پیشترها کم و بیش شاهدش بودم. حالا ما هم یتیم شدهایم و فرزند شهید... آقاجان من نگرانم؛ نگران خودم هستم. نگران روزهای پروحشت بدون حضورت. نگران یتیمیام. نگران یتیمی این مردم... تو خودت دیدی امروز امت یتیمشدهات چطور زار میزدند و خاک یتیمی روی سر خود میریختند. دیدی خیابانهای شهر پر از بچهیتیم شده بود؛ یک جمعیت چند میلیونی بچهیتیم! بچه شهید!... آخر چه کسی؟ کجا دیده اینها را که ما دیدیم؟! ما مردم، اتفاقات و حوادث غریب و بزرگ و سهمگین و تلخ در این چند دهه کم ندیدهایم، اما همهشان با حضور تو بود؛ با حضور تو مشکلی نبود؛ قابل تحمل بود. حالا بیحضورت... آقای عزیزم. عزیز دلم. ما یتیمان تو هستیم؛ حالا ما همگی فرزند شهید شدهایم. لطفا روی سر ما هم دست نوازشت را بکش. وقتی خواستی روی سر دخترت هدی خانم و پسرانت آقا مسعود و میثم و مجتبی عزیز، دست بکشی، وقتی خواستی روی سر فرزندان شهدای دانشمند و سرداران دست نوازش بکشی، ما را یادت نرود. ما هم فرزند تو هستیم؛ پدر از دست دادهایم... ای کاش هیچکس نبود، فقط تو بودی... آقاجانم! عزیز دلم! از وقتی در جمع امتِ مصیبتدیده و پریشانت امروز به خیابانها آمدی، از وقتی قاب دوربین رسانهها روی جمعیت میلیونی مردم عاشق و هوادارت متمرکز شد، زیرنویس شبکه خبرمان هم رفته روی اخبار، بهت و حیرت جهانیان از هواخواهیِ عاشقان بیقرار سینهچاکِ گریانت. فضای مجازی هم پر شده از ویدئوهای خبرنگاران و چهرههای خارجیِ حاضر در ایران که دوربینشان را روی انبوه مردممان زوم کرده و ناباورانه آنها را به دنیا نشان میدهند؛ مثل آن خبرنگار ایتالیایی که قاب دوربینش را اول روی چهره بهتزده خودش میگیرد و بعد توی خیابان. و سه بار پشت سر هم میگوید: باور نکردنیه! واقعاً باور نکردنیه! باز هم میگویم باور نکردنیه!... به نقل از تسنیم، پیشتر وقتی کنارمان بودی، هر بار توی هر راهپیمایی و تجمع بزرگ و مناسبتی، شبکهها و انسانرسانههای خارجی تصاویر حضورمان را با بهت منعکس میکردند، افتخار میکردیم به خودمان، به کشورمان و به شما رهبر عزیز دلمان. امروز اما دلم گرفت، راستش نه افتخار کردم و نه خوشم آمد... ای کاش خیابانها خالی بود، ای کاش مراسمی نبود، ای کاش این افتخار به ناممان نوشته نمیشد، اما تو بودی... ای کاش کسی از ما نمیگفت و ما را توی بوق و کرنا نمیکرد و نمیگفت مراسم امروز بزرگترین تشییع تاریخ معاصر جهان بود، اما تو بودی... ای کاش هیچکسی نبود، اما تو بودی. فقط تو بودی...
|